تبليغاتX
بی وفایی
 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از

دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند

ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي که لباس

پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر

مي سنجند# عشق ها را همه با دور کمر مي

سنجند# خوب طبيعيست که يکروزه به پايان ب

رسد# عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 21:32 |
زندگي گفت: که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من. عقل ناليد: کجا حل شود اين مشکل من؟ مرگ خنديد در اين خانه ي ويرانه ي من
+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 17:27 |
 دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 17:25 |

بی وفایی در خون انسانهاست   پس انها که پیمان نمی شکند حتما سودی در ان دارند

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 20:7 |
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من مگر آن روز که در خاک شود پيکر من... آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش چون که گورم بشکافند عيان می بينند زير خاکستر جسمم باقيست آتشی سرکش و سوزنده هنوز

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 12:4 |
به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
می خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فرشته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا


+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 12:0 |

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه
+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:59 |

دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم
+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:56 |
رفتی و یاد عزیزت بامنه غم دوریت به دلم چنگ می زنه دلی که عاشقی را با تو شناخت تو حریم عشقت اشیونه ساخت از صدا افتاده این بی هم نفس یه پرنده اسیر تو قفس یکی نیست اشک چشاشا پاک کنه واسه دلواپسیش دعا کنه شهر عشق خالیه بی وجود تو انگاری که ادماش سنگی اینه ها چیزی نشونم نمی دن همشون اسیر بی رنگی شدن همه پرنده های نغمه خون از فراق تو خروس جنگی شدن گلای سرخ و سپید باغچمون واسه من نایه دل تنگی شدن تو مثل طلوع خورشید می مونی که سیاهی شبا می سوزونی می رسونی منا به روشنیا ریشه ظلمتما می سوزونی
+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:53 |

هرجا كه هستم و هرچه كه مي كنم، تنها به تو مي انديشم. تويي كه سرچشمه تمام عدالت ها و آرامشي.
بي تو آسمان پرستاره و زيبا هم درنظرم، تنگ و تاريك است. وقتي كه تو نيستي، فرياد هم بي صداست.
بي تو، زيبا هم زشت است و عشق بي تو، پست است و بي ارزش. بي حضورت همه چيز پوچ است و بي مفهوم. چگونه مي توان زيست، آن هم بدون معشوق؟ معشوقي كه نبودنش آتشي است برپيكر عاجز عاشق. انديشيدن به تو، آغاز با تو بودن است و دعا براي آمدنت،شروع هميشه با تو بودن.
پس من به تو مي انديشم و تا هميشه برايت دعا و درود مي فرستم، شايد اين دم خسته و ناپاك، با دم مسيحايي ات اميدوارگردد و در ركاب تو خوب بي رقيب باقي بماند. تو خالق اين دل هاي شيدايي و ما همگي مخلوق عشق توييم.چگونه مخلوق بدون خالق خويش توان ماندن خواهد داشت؟ چگونه ...

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 11:50 |

بسم المحبوب

به عشق تو گرفتارم
به عشق تو گرفتارم
در این دنیا تو رو دارم
تو رو تا جون به تن دارم
دیگه تنها نمیذارم
دیگه تنها نمیذارم
من قصه گوی عشقم
تو بهترین کلامی
قشنگترین خیالی
که هر نفس باهامی
وقتی تویی کنارم
آسمونا بی رنگه
میام به دیدن تو
دنیا با تو قشنگه

برای دیدن تو دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
به گوش کوه و در و دشت
اسمتو فریاد میزنم
تا هر جا هستی بشنوی
که تنها عاشقت منم
که تنها عاشقت منم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم

برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو
دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
واسه دوباره دیدنت
میشم گل اقاقیا
تا زیر پاهات بمیرم
پر پر بشم تو جاده ها
برای دیدن تو...

بسم المحبوب

به عشق تو گرفتارم
به عشق تو گرفتارم
در این دنیا تو رو دارم
تو رو تا جون به تن دارم
دیگه تنها نمیذارم
دیگه تنها نمیذارم
من قصه گوی عشقم
تو بهترین کلامی
قشنگترین خیالی
که هر نفس باهامی
وقتی تویی کنارم
آسمونا بی رنگه
میام به دیدن تو
دنیا با تو قشنگه

برای دیدن تو دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
به گوش کوه و در و دشت
اسمتو فریاد میزنم
تا هر جا هستی بشنوی
که تنها عاشقت منم
که تنها عاشقت منم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم

برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو ثانیه ها رو میشمرم
برای دیدن تو من از یه دنیا دل میبرم
برای دیدن تو هزار بار میمیرم
برای دیدن تو دوباره من . جون میگیرم
برای دیدن تو
دست میگیرم فانوس ماه
طلسم راهو میشکنم
میگذرم از شب سیاه
واسه دوباره دیدنت
میشم گل اقاقیا
تا زیر پاهات بمیرم
پر پر بشم تو جاده ها
برای دیدن تو...

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:25 |
زندگی جوانی چون من، که پر از شور و نشاط است و نا آشنا با غمهای دنیا، ناگهان بر اثر یورش گناهی دستخوش ناملایمات می شود و قدم در درون دنیای عشق و وفا می نهد، خود خواهیها و امیال سرکش و حیوانی عروسکهای انسان نما، بنای رویاهای بی پایان و آرزوهای طلائیش را در هم می ریزد و نابود میسازد . در ساحل آرام زندگیش در معرض طوفانهای سهمگین درد و رنج دریای متلاطم دنیای خود پرستان و عشاق بیقرار پول و ثروت قرار می گیرد. پاکی و شرافت از دیار کوچک قلبشان می گریزد و ناخود آگاه بوسه بر لبان هوس انگیز گناه میزنند و برای بازگشت پاکی از دست رفته از ثروت و آسایش چشم می پوشند. و از خوشی های زود گذر این دنیای فانی میگذرند. حقیقت تلخی ، جوان غم زده را به سوی منجلاب فساد و بدنامی سوق می دهد و مرگ را بر زندگی ترجیح می دهد ولی الهه عشق به یاریش می شتابد.....
پرستوی کوچک ، و زیبابیش به آسمانها ، به میان فرشتگان پرواز می کند تا از زشتیها و ناکامیها این دنیای خاکی دور باشد زیرا قلب کوچک اش نمی تواند در مقابل ناسازگاریهای زندگی سر تسیلم فرود آورد، از پرستوی سفیدش دو گل برای او به یادگار ماند که یکی در اندگ زمانی پژمرده گردیده و دیگری در هنگام شکفته شدن شبنم های غم تنهایی را بر گلبرگهای کوچکش حس نموده.
جوان رنجیده و افسرده حال زمانی می گوید مگر گناه من چیست که دنیا طردم کرده است؟؟
زندگی رنجم می دهد و امید هایم در گرداب نا امیدی نابود شده اند و در آغوش غم و درد اسیرم از این زندگی متنفرم و می خواهم بمیرم.....
زمانی بعد در بستر بیماری زیر لب آهسته می گوید زندگی را دوست دارم و نمی خواهم بگویم: خداحافظ زندگی.....

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:18 |

دوست دارم لحظه ها را با تو پشت سرگذارم

اما افسوس که تمام لحظات زندگانیم از تنهایی و تهی است

آیا من واقعا زنده ام ؟

آیا من واقعا زندگی می کنم ؟

این زندگی کردن نیست!

این فقط گذشت لحظات است

لحظاتی را که به او سپری می کنم

مانند این است که من زنده نبودم

حیات نداشتم، پس چه می کردم؟! خود نمی دانم!

خدایا تا به کی دور باشم از یاد؟!

تا به کی رنج عذاب و زجر بسیار...!

 

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 12:16 |
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر

است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من

زيبا تر است..." به آتش گفتم: "عشق چيست؟" گفت:

"از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو

چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم."

+ نوشته شده توسط رضا محمدیان در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 21:31 |